محل قرارگيري سايت مصاحبه و گفتگو مصاحبه با جانباز شيميايي دكتر حميد احمدزاده
مصاحبه با جانباز شيميايي دكتر حميد احمدزاده مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط مدير سايت   
دوشنبه ، 2 آذر 1388 ، 03:35

  .در ابتدا مختصري از زندگي خود براي مخاطبين بيان كنيد

حميد احمد زاده، متولد شهريور 1342، «خرمشهري»، جانباز شيميايي پنجاه درصد و پزشك عمومي هستم.

خانواده ما اصالتاً بوشهري و اهل شهرستان «دلوار» بودند.

پدرم در بندر خرمشهر يك كشتي باري بزرگ داشت. خانواده ما از لحاظ مادي جزو طبقه مرفه و غني در آن زمان بود.

 اوايل تابستان سال 1359 كشتي ما در خليج فارس، توسط نيروهاي عراقي توقيف و مدتي بعد به آتش كشيده شد و همه خدمه آن را به اسارت بردند. (حدود 25 نفر).

 پدرم به شدت زخمي شده بود. او مي‌گفت: دريا بوي جنگ و خون مي‌ دهد و همان طور هم شد.

جنگ كه شروع شد 18 سال داشتم  و محصل سال سوم نظري بودم.

 با تمام توان وارد جنگ شدم. نمي‌دانستم خانواده كجا هستند، برادرم را يك سال بعد در بهداري سپاه آبادان پيدا كردم او هم تركش خورده و بستري بود.

بهمن ماه سال 1365 در عمليات كربلاي 5 شيميايي شدم؛ گاز خردل و خفه كننده.

 بعد از پايان جنگ به تهران آمدم. دو سال پيش در رشته پزشكي عمومي فارغ التحصيل شدم و هم اكنون در دانشگاه و بيمارستان علوم پزشكي تهران مشغول به كار هستم.»

·آقاي دكتر درباره حضور در جبهه و فعاليت‌هايتان در طول جنگ تحميلي شرح دهيد:

 با آغاز تحركات تجاوزگرانه عراق كه چند ماهي قبل از آغاز رسمي جنگ شروع شده بود با تعدادي از دوستانم گروهي راتشكيل داديم و به آموزش‌هاي نظامي و دفاعي پرداختيم. هدفمان دوچيز بود اول: مبارزه با عناصر ضد انقلاب كه فعاليت‌هايي خرابكارانه داشتند و دوم آمادگي براي دفاع از شهر در برابر هر تجاوزي چه ما يقين داشتيم كه جنگي بزرگ رخ خواهد داد.

به همراه برادرانم به عضويت بسيج در آمديم. من بدن چالاكي داشتم و سرعت بالايي در دويدن و عكس العمل نشان دادن داشتم.

دايي‌ام شهيد عبدالعلي تميمي _ معاونت لشگر انصار الحسين _ بود. من به دستور او براي اولين بار فرماندهي مانند« شهيد احمد كاظمي» و «شهيد باكري» را به شناسايي ‌بردم.

من يك چريك شبه نظامي بودم. سال 1363 فرمانده واحد يگان موشكي گردان ضد زره بودم و در قرارگاه نهم نوح نبي خدمت مي‌كردم.

من با توپ 106 صدها تانك و نفربر عراقي را هدف قرار دادم. در عمليات كربلاي 5 حداقل 100 تانك عراقي را در خط مقدم نابود كردم، راديو عراق مرا «عقرب سياه اروند» لقب داده بود و صدام براي سر من جايزه گذاشته بود.

من ارتش عراق را كلافه كردم بودم.

·درباره نحوه شيميايي شدن خودتان شرح دهيد:

عمليات كربلاي 5 بود يك شب به اولين دكل ديدباني در خط رفتم، ساعتي به ديد زدن عراقي‌ها پرداختم. مدتي بعد ديدم آنها دارند مخازني مخصوص را جابه جا مي‌كنند سربازان عراقي لباس‌هاي مخصوص ضد شيميايي زده بودند.

آن ها مخازن بمب شيميايي بود كه در حال بارگيري و تخليه در منطقه بودند.گردان را مطلع كردم. مسير باد را مناسب تشخيص دادم، توپ 106 را به طرف همان مخازن گرفتم. زدم وسط مخازن، در حالي كه عراقي‌ها اصلاً فكر نمي‌كردند من آنقدر به آنها نزديك باشم.

حداقل 100 نفر از آنها شيميايي شدند. اما خودم هم با توجه به فاصله نزديك با محل انفجار «شيميايي» شدم.

·آقاي احمد زاده ديدگاهتان درباره جنبشهای اسلامي و جهاد آن ها عليه صهيونيست ها  بيان كنيد:

 اولاً بايد بگويم ما آرمان شهادت را به لبناني‌ها  آموختيم. حزب الله پيروز است؛ چون به شهداي خود مي‌نازد.

حزب الله در سايه مكتب جهادي امام خميني (ره) امروز تفكر خود را به سني ها، مسيحي ها و كليمي ها نيز منتقل كرده.

تنها چيزي كه مي‌تواند صهيونيسم را زمين بزند، تفكر و عمل مجاهدانه شيعه است؛ بله مكتب علي (ع).

امروز در لبنان ذوالفقار علي (ع) در مقابل قلعه خيبر ايستاده و ان شاء الله شكست ناپذير است. (انشا الله)

·درباره امام (ره) و شهدا يك جمله بفرماييد:

امام(ره) كار پيامبري كرد، با اين تفاوت كه وحي به او نمي‌رسيد.

حرف امام براي ما وحي بود. حزب الله هميشه جلو بود.

وقتي امام مي گفت: «حصر آبادان بايد شكسته شود»، حصر شكسته شده بود. حتماً شكستني بود. حرف امام نبايد زمين مي‌ماند و قطعاً شدني بود.

 تئوري حزب الله ولايت مداري است خير و خوبي در آن چيزي بود كه امام مي‌گفت.

·و در آخر درباره شهدا؛

شهدا زنده‌اند، آنها قبل از مرگ آن طرف را ديده بودند آنها مي‌ديدند، نور را مي‌ديدند. شهدا انتخاب شدند و هزاران بار تاسف و تاثر به حال من كه 5000 هدف را زدم اما به هدف اصلي‌ام ـ كه شهادت بود ـ نرسيدم.